پارت چهل و یک :

به ثانیه نکشید که حافظ نیز محکم به تخت سینه‌اش کوبید و امیرعلی قدمی عقب رفت.
تمام تنم را استرس و فشار عصبی گرفته بود. طاقت دعوایی دیگر را نداشتم.
امیرعلی دوباره جلو آمد و دست بر گلویش انداخت و گردن امیرحافظ را فشرد.
مثل همیشه به سمتش رفتم و هیچ...
مثل همیشه زورم به اویی که در عصبانیتش زورش بیشتر هم می‌شد نرسید.
انگار دیوانه شده بود که خندید و صورت حافظ را جلو آورد.
- دِ آخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیرعلی در رمان امیر بی گزند امیرعلی
تصویر شخصیت امیرعباس در رمان امیر بی گزند امیرعباس
تصویر شخصیت محیا در رمان امیر بی گزند محیا
تصویر شخصیت امیرحافظ در رمان امیر بی گزند امیرحافظ
تصویر شخصیت نازنین در رمان امیر بی گزند نازنین
تصویر شخصیت محدثه در رمان امیر بی گزند محدثه
تصویر شخصیت امیرحسین در رمان امیر بی گزند امیرحسین
تصویر شخصیت نیلوفر در رمان امیر بی گزند نیلوفر
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    2

    دیگه داشتم ناامید می شدم امشب پارت داشته باشیم خیلی ممنون صبا جونم

    ۳ روز پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    فدات شم گلم

    ۲ روز پیش
  • سرو

    2

    یعنی خدا همین امشب قبل از رسیدن عاقد از روزمین برت داره

    ۳ روز پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    ایشالااا

    ۲ روز پیش
  • مهسا

    2

    خدا لعنتت کنه پیر مرد لجباز مردم اگه می دونستن اینا نشون کردن که خواستگار نمی اومد برای نیلو یا حداقل این چند سال یبار به گوش نیلو هم می رسید

    ۳ روز پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    زور میگه دیگه

    ۲ روز پیش
  • الی

    1

    واقعا برای امسال حاج بابا متأسفم.نویسنده چیکار می کنی با دل مخاطبا

    ۳ روز پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    الی توی این رمان تحملتونو ببرید بالا تا به وقتش!!

    ۲ روز پیش
  • ستاره

    1

    نگران نباشید دخترا توی پارت بیست که برای ایندست حرفی از حاج بابا نیست انشالله به درک واصل شده

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    1

    صبا جون چند تا سکته ریزو درشت برای حاج بابا لطفا

    ۲ روز پیش
  • مریم

    1

    وای خدا چقدر این بشر لجوجه خوب اینجوری که اینا باهم ازدواج کنن بدتره چون امیرعلی و نیلو باز چشمون دنبال همه وآبروریزیش وگناهش بدتره فقط میخاد لج کن

    ۲ روز پیش
  • ستاره

    1

    ای خدا این چه وضع زندگیه دو تا دارن جار میزنن عاشق همدیگن ولی به اجبار به عقد یکی دیگه میکنن آخه این به دور از انسانیت هس چه وضع جهالته انشالله پارت بعدی خیر باشه

    ۳ روز پیش
  • سهیل۳۰

    0

    یا خدا چقد پیله ست این خبر مرگش 😳😳

    ۳ روز پیش
  • زهرا

    1

    صبا جونم لطفاا ما ک دخترای خوبی هستیم پارت هدیه لطفاا

    ۳ روز پیش
  • زهرا

    1

    لطفا پارت هدیهه توروخداا

    ۳ روز پیش
  • رویا

    1

    نیلو خواهشا تو دیگ با روانمون بازی نکنیا اینقدر این بچه داره زور میزنه زودی وا ندی بله بگی

    ۳ روز پیش
  • رویا

    1

    وای خدایا صبا جون تو رو خدا پارت هدیه بده دق کردیم

    ۳ روز پیش
  • Darya

    1

    خدایا توبه 😡😡 این حاج بابای خرفتا دلم میخواد خفه کنم پیر مرد لب گوری 😂 زبون نفهم .. 😤

    ۳ روز پیش
  • راز

    2

    خیلی هم عالی این حاج بابا نیست پیرمرد خرفت

    ۳ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️